جمعه 22/3/1388
با نشاط از خواب بیدار می شوم با اینکه حق رای ندارم به راه می افتم ... اولین بار است که از دیدن مشارکت مردم خوشحالم … کمتر احساس حماقت می کنم … امیدوارم و درست نمی دانم به چه و چرا؟ …
شنبه 23/3/88
شب را خیلی زود و با اعتماد کامل خوابیده ام … 6 صبح با صدای تلویزیون از خواب می پرم و به سمت آن هجوم می برم … به صفحه ی آن خیره می شوم اما نه چیزی می بینم و نه چیزی می شنوم … از بقیه که می پرسم تازه چشمهایم باز می شود …پاهایم سست شده …گلویم می سوزد… همانجا می نشینم و اشکهایم را با انگشتان لرزانم پاک می کنم…
شنبه 30/3/1388
آمار کشته ها و زخمی ها از همه جا به گوشم می رسد … اخبار اعتصاب ها و تظاهرات ها بد جوری به همم ریخته … نه می توانم امیدوار باشم و نه می خواهم شرایط را بپذیرم… بی حوصله تر از همیشه هستم … همان بهتر که حق رای نداشتم …
شنبه 6/4/1388 (!!!!)
دیگر مهم نیست که چه می شود …..
*************
صدای شاملو گوشهایم را پر کرده … این روزها دلم فقط حرف های او را می خواهد :
… بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز برای من وطن نبود
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشتند
بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود
سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسباب چینی کنند
تاهر انسانی را آنکه برتر از اوست از پا در آورد
این وطن هرگز برای من وطن نبوده است….





