تبليغاتX
"پرواز"
حکایت

 

حكايتى ست آشنا

غم غريب بى كسى

شكستم و نمى رسد

به داد اين دلم كسى

 

به روى دل نهاده پا

به جستجوى همرهى

ولى دريغ جز دلم

مرا نبود همرهى

 

نه پاى رفتنست ونى

توان ماندنم كنون

ز پاى تا به سر غمم

ز سر به پاى در جنون

 

سكوت كوچه را شبى

صداى گريه ام شكست

چه نالم از شرار غم

كه تار ناله هم گسست

 

براى قلب قلب كوچكم

نريز اشك بيش از اين

چه حاصل از شهامتم

ببين غم است در كمين

 

چه زود عهد بشكنى

به ناله هاى نيمه شب

برو دلا برو دگر

كه جان ز تو رسد به لب

 

                         "یگانه مرادیان"

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 16:57 توسط یگانه مرادیان |
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از آن لانه نور

و از او می پرسی:

" خانه دوست کجاست؟"

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 19:21 توسط یگانه مرادیان |
به امام رضا (ع)

پرده ها از دل براندازم شبى

ناله ها دارد تو را مجنون دل

عقده از دل مى گشايم در سكوت

مى‌نويسم نامه اى با خون دل

 

مى نويسم ، دوش در روياى خويش

چون كبوترها رها در آسمان

 مى زدم پر بر فراز گنبدت

مى شدم سرمست و مى ديدم جهان

 

گاه در صحن تو، در دست نسيم

گفتگوها با تو مى كردم نهان

با تو مى گفتم غم اين هستى و

بيقرارى هاى عمر بى امان

 

با تو اى غربت نشين آشنا

كى توان از درد غربت ياد كرد

هم خود آزاد آمدى هم بعد تو

مشهدت صدها اسير آزاد كرد

 

در ديارى كآشنايى آرزوست

مى توان آيا ز دل فرياد كرد؟

جام زهر آلوده در دستان توست

مى توان آيا ز مستى ياد كرد؟

 

گفتم و گفتم ز درد اين زمين

كاش چشمم مهر رويت ديده بود

گفتم و ناليدم و همچون بهار

ابر چشمم، اشك ها باريده بود

 

ناگهان از خواب جستم ، حاصلش

جان ز شوقت درس عشقي خوانده بود

يادگار خواب اشك آلوده ام

عشق تو در قلب من جا مانده بود

 

                               "یگانه مرادیان"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 15:30 توسط یگانه مرادیان |
معشوق من

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه ، آفرینش بدان پایان می یابد

معشوق من چنان پاک و لطیف است

که خود را به بودن نیالوده است

چرا که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،

نه معشوق من بود!

" دکتر شریعتی"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت 23:9 توسط یگانه مرادیان |
مهر

آی مردم !

که همه دشت جهان

بانگ و فریاد تباهی شماست

چه سرود عبثی می خوانید؟!

چه شتابی دارید؟!

توشه تان چیست در این راه دراز؟!

کبر، اندوه ، نیاز؟!

ناله و بانگ و فریب و فریاد؟!

قدرت و ثروت و زور و بیداد؟!

وای! افسوس! دریغ !

که شما مقصد این راه ندانید هنوز

مقصد راه همینجا پیداست

تیره و تار و خموش

مگر این راه که بارش همه نافرجامیست

چه امیدی دارد؟!

 

این چراغی که به محفل هاتان نور دهد

خاموشی است

ذره نوریست که از روزنه ای می آید

نور جاوید اینجاست

همه هستی ز فروغش تابان

راه باید پیمود تا بدان ماه رسید

که از آن هستی ما شکل گرفت

                       

چشم باید که ببیند ماهی،

پای باید که بپوید راهی،

گوش باید که ندای مددی گوش کند،

حلق باید که شراب شعفی نوش کند،

سینه باید که ز غم پاک شود

منزل مهر و صفا و دلی آزاد شود

 

چه بسا خاک که با مهر جواهر گشتند

چه بسا شهد که بی مهر هلاهل گشتند

                                                یگانه مرادیان

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 19:34 توسط یگانه مرادیان |
ماه
سلام

این شعر زیبا را به همه شما دوستان عزیز تقدیم میکنم . لطفا اگر شاعر آن را می شناسید او را به من هم معرفی کنید.

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 18:16 توسط یگانه مرادیان |
امروز ۲۴ بهمن چهل و يكمين سالگرد در گذشت فروغ فرخزاد شاعر بزرگ كشورمان است او در ۳۲ سالگي با كوله باري از غم و اندوه از قفس تنگ تن رها شد و آزاد و سبكبال به آسمان پر كشيد

"يادش گراميباد"

پرنده گفت"چه بويي ، چه آفتابي ،آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت"

 

پرنده از لب ايوان

پريد، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده كوچك بود

پرنده فكر نمي كرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمي شناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغهاي خطر

در ارتفاع بيخبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد

 

پرنده، آه ، فقط يك پرنده بود

           فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت 19:44 توسط یگانه مرادیان |

از فرمایشات امام علی (ع ): 

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سر نوشت می شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 19:12 توسط یگانه مرادیان |

اينجا كه براى دل پر و بالى نيست

در فكر تو بودن هوس خامى نيست؟

 

اينجا سخن از عشق به لب مى خشكد

با عشق كسى را سر و سودايى نيست

 

دل ها همه خسته و سخن ها همه سرد

انگار جهان را سر گرمايى نيست

 

تا حسرت نان به كنج دلهاست دگر

صحبت ز فراق و غم تنهايى نيست

 

عاشق شدن و ز عشق گفتن عبث است

جايى كه كسى طالب آوازى نيست

 

وقتى نفس پنجره ها هم يخ زد

در سر دگر آرزوى پروازى نيست

 

غوغاى جهان بر سر زور و زر و هيچ،

يارى كه دگر در پى دلدارى نيست

 

بر عشق دگر كسى نگريد هرگز

زيرا كه به عالم همه فرهادى نيست

 

مجنون ننهد سر به بيابان پس از اين

ديريست كه او هم پى ليلايى نيست

 

مى خواست غزل بگويد و ناله كند

افسوس به دل هواى فريادى نيست

 

           یگانه مرادیان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 19:24 توسط یگانه مرادیان |
 

 

Like tambourine in this orbit keep your shape

  dont go off your track if slap on your nape

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت 16:59 توسط یگانه مرادیان |

 

  کنون من با کدامین جمله سرد

  بگویم دل پر از درد و دریغ است ؟

  بپرسم آفتابم را چه کس برد

  چرا مهرم نهان در زیر میغ است ؟

 

  من از تاریکی شب می هراسم

  نمی بینم اثر از روشنایی

  به غیر از زوزه و بانگ غم انگیز

  نمی یابم صدای آشنایی

       

  سرود مهربانی با که خوانم ؟

  در این دوران که شادی غصه دار است

  دو دست خواهشم را چون برآرم

  به هنگامی که چشم خلق زار است

 

  چه گویم، دل درون سینه پژمرد

  تمام آرزوهایم سراب است

  فریب این فلک را خورده قلبم

  همه آسایشم بر روی آب است

 

  نمی خواهم شوم یک لحظه غافل

  از این افسانه ها و خواب و رویا

  نمی خواهم حقیقت را بدانم

  ز بیم حیله و افسون دنیا

 

 

  گواهی می دهد قلبم به ظلمت

  فریب آباد هستی را شناسد

  نه نوری در ره است و نه امیدی

  کسی بیگانگان را کی شناسد

 

  برای آخرین بار از دلی سرد

  صدایم بی تپش بیرون جهیده

  از این بیهودگی های پیاپی

  نسیمی سرد سوی جان رسیده

 

  صدای ناله و بیداد حسرت

  درون محبس دل بر دمیده

  فسوسی از فراسوی دل و جان

  بدین آشفته حیران رسیده

 

  صدای خواهشم با ناله آمیخت

  کسی جز ناله ها چیزی نفهمید

  سرود بیصدای ناله هایم

  درون کوه خواهش هام پیچید

 

      یگانه مرادیان

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:50 توسط یگانه مرادیان |

  در سکوتی که صدا در دل آن می پژمرد

  و چراغ مهتاب،پشت یک ابر چنین می افسرد

  مرغ تنها به چه می اندیشید؟!         

  در میان شب طوفانی و در کنج قفس

  با صدایی  

  که ز بی مهری این چرخ فلک می لرزید

  چه سرودی می خواند؟!

  چشم بر راه و خموش

  سالها بود که جز سیل غمش هیچ نبود

  از همان روز که باد

  زد و مهرش بربود

  خرمن هستی او رفت به باد

  نغمه اش محزون شد

  رفت از یاد جهان .....

 

  یاد آن عصر طلایی

  گردشش در دل دشت

  ماه بر چرخ فلک

  مهر بر کاخ سپهر

  عشق در سینه نهان

  زندگی آبی بود

  هستی از محنت و غم عاری بود

  بر جهان پادشه عشق حکومت می کرد

  خانه هاشان همه از جنس محبت

  در و دیوار همه جنس سرور

  نغمه ها بوی صفا می دادند

  آن زمان ابر نبود

  صورت مهر عیان بود مدام

  ناگهان باد وزید

  عالم از آمدنش ویران شد

  ابر با خود آورد

  چهره مهر بپوشاند به رنج

  سبزه ها خار شدند

  آسمان غمگین شد

  مرغها را به قفس می بردند

  دل دنیا پژمرد...

 

  چه کلیدی می خواست

  تا درتنگ قفس باز شود

  تا از این بیکسی آزاد شود

  درد او تنهاییست

  محنتی سخت غریب

  دلش از آتش تنهایی سوخت

  کاش آن باد بیاید اینبار

  بوی عشق آورد و رنگ ظهور

  بزداید ز دل آینه ها گرد و غبار

  تا کند مهر از این کوچه عبور                                

                 

                     " یگانه مرادیان"

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 19:20 توسط یگانه مرادیان |
     "در دریای پر تلاطم زندگی همیشه می توان موجی را یافت که  اگر با آن حرکت کنید شما را به ساحل خوشبختی برساند"

                                      ویلیام شکسپیر

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 19:9 توسط یگانه مرادیان |
آسمان تنها

 

تابه کی در کنج خلوت بی صدا ماندن

تا به کی اینگونه بی حاصل در این ویرانه افتادن

تا به کی خواهیم در ظلمت فرو رفتن

طاقتم دیگر به پایان آمده

من دگر ساکت نمی مانم کنون

عاقبت فریاد خواهم زد که : وای

وای از این بیداد حسرت

ای دریغ از این سکوت

این سکوت پر ز حرف

پر ز درد،

مملو از ناگفته ها

 

باز هم من ماندم و شبهای سرد

باز هم شبهای سرد و سوت و کور

آسمانی بی ستاره بی فروغ

زندگی بی معنی و تلخ و خموش

گفته ها در بغض تلخی جاریند

ابر های تیره اینک همچو بغض

در گلوی آسمان بنشسته اند

آسمان تنها و دلتنگ است و باز

اشک می ریزد چه سخت

اشکهایش مثل باران بر زمین بنشسته اند

ابرها فریاد غم سر می دهند

غرش تلخى كنند وميروند                            

باز هم رنگین کمان در آسمان پیدا شده است...

 

نم نم باران زمین تشنه را سیراب کرد

مردمان گفتند :"شکر

به ، چه زیبا نعمتی"

غافلند اینها ز درد آسمان

اشک سرد آسمان را طالبند

آسمان تنهاست، تنها و غریب

کس نداند درد او

کس نداند راز اشک سرد او

 

من کنون آن آسمان بی کسم

اشک غم آلوده ام را طالبند

حرفهایم را کسی نشنیده است

رنج هایم را کسی نشناخته است

با دلی غمگین و چشمی خیس اشک

راز با آن آسمان خسته می گویم که من

مثل او دل خسته ام

تا ز دنیا دل کنم

مثل او از بند دنیا رسته ام

           

                 یگانه مرادیان

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 20:0 توسط یگانه مرادیان |
دل نوشته

قلب من وارث غم هاى من است

چشم اشكى ريزد ،

بر زبان آيد گاهى سخنى ،

با قلم گاه دل پاك ورق آلايم ،

ورقم پاره كنم

سخن از ياد برم

سر انگشت سرشكم بزدايد ز رخ و

ولى افسوس ز دل

گر چه لب خندان است

گر چه در سر شوريست

باز هم حسرت و غم

سهم اين شيشه ى بشكسته شده ست

 

دل به پاييز سپردن نه بدين سادگى است

صورت سرد خزان

كى خبر مى دهد از سر دلش

نه فقط برگ بريزد كه رخش ريخت به خاك

ريشه ها پوسيدند

اشك ابر و رخ پوسيده ى باغ

خبر قلب زمين

نرسانند به كس

رختشان را بستند

همه رفتند آسان

ابر را باد ربود

برگ را دست خزان ريخت به خاك

و از اين دشت خموش

كوچ كردند پرستو ها هم

دل غمديده ى خاك

به افق مى نگرد

تا برآيد خورشيد

بگذرد روز به روز

باز هم فصل گل و سبزه و صحرا برسد

و پرستو آيد

از ره دور و دراز

باز انگار نه انگار كه او

دل تنگى دارد...

 

دل و اين خاك زمين هر دو از جنس همند

در سكوت و تنها

يادگارى ز غم و رنج و خزان

فقط از آن دل است...

چه كنم بازى دهر است و نه تقصير كسى است

قلب من وارث غم هاى من است

                    

   یگانه مرادیان                          

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 21:51 توسط یگانه مرادیان |
خارى به نام "من"

 

   I am not a rose on top of a hill,

   I am a teasel in the bottom of a vally,

  But I try to be the best teasel in the world.

    من يك بوته گل سرخ بر بالاى يك تپه نيستم

     بوته خارى هستم در ته دره اى،

     ولي هميشه سعي ميكنم بهترين خار دنيا باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 19:40 توسط یگانه مرادیان |
  زندگی بدون هدف چرخ زندگی را به دست قضا و قدرسپردن است  " سه نک"

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 0:8 توسط یگانه مرادیان |
پیانو

Life is like a piano,

white keys represent happiness,

black keys for sorrow,

but only you go through the white and black keys,

you hear the music of  life.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18ساعت 18:38 توسط یگانه مرادیان |
تکه نان دل
               به نام خداوند جان و خرد

    سلام، امروز ميخواهم اولين صفحه وبلاگم را با يك

     متن زيبا از خانم ريحانه رهاآغاز كنم ، اميدوارم

     خوشتان بيايد:

    "تكه نان دل"

     آموختندمان تكه هاى نان را از سر راه برگيريم

     اما

    فراموش كردند

    كه بياموزندمان، دل تكه نان خداست

    نبايد خرد و هزار پاره شود

    اين بركت خدا، از جنس گندم عشق است

    و حرمتش از هر نانى واجب تر!

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 18:23 توسط یگانه مرادیان |