تبليغاتX
پر واز

پر واز

پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز / من که پرواز ندیدم چه کنم با پر باز


 

 

 

پنجشنبه 1388/04/04

وطن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جمعه 22/3/1388

با نشاط از خواب بیدار می شوم با اینکه حق رای ندارم به راه می افتم ... اولین بار است که از دیدن مشارکت مردم خوشحالم … کمتر احساس حماقت می کنم … امیدوارم و درست نمی دانم به چه و  چرا؟ …

 

شنبه 23/3/88

شب را خیلی زود و با اعتماد کامل خوابیده ام … 6 صبح با صدای تلویزیون از خواب می پرم و به سمت آن هجوم می برم … به صفحه ی آن خیره می شوم اما نه چیزی می بینم و نه چیزی می شنوم … از بقیه که می پرسم تازه چشمهایم باز می شود …پاهایم سست شده …گلویم می سوزد… همانجا می نشینم و اشکهایم را با انگشتان لرزانم پاک می کنم…

 

شنبه 30/3/1388

آمار کشته ها و زخمی ها از همه جا به گوشم می رسد … اخبار اعتصاب ها و تظاهرات ها بد جوری به همم ریخته … نه می توانم امیدوار باشم و نه می خواهم شرایط را بپذیرم… بی حوصله تر از همیشه هستم … همان بهتر که حق رای نداشتم …

 

شنبه 6/4/1388 (!!!!)

دیگر مهم نیست که چه می شود …..

                                              

                                              *************

  

    صدای شاملو گوشهایم را پر کرده … این روزها  دلم فقط حرف های او را می خواهد :

… بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید

این وطن هرگز برای من وطن نبود

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشتند

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند

نه ستمگران اسباب چینی کنند

تاهر انسانی را آنکه برتر از اوست از پا در آورد

این وطن هرگز برای من وطن نبوده است….

  

نوشته شده در  ساعت 23:54  توسط یگانه مرادیان  | 


شنبه 1388/02/26

 

 

 

 

همین که یاد تو باشم برای من کافی ست

نیامدی تو هنوز و امید من باقی ست

 

بدون تو نفسم روی شیشه یخ زده و

در این بهار دوباره هوا زمستانی ست

 

تمام ثانیه ها را شمردم و حتی ...

و ترس من همه از انتظار ِ تو خالی ست

 

تو خوب باش دوباره و مهربانی کن

بیا ، به وعده وفا کن ، نگو که پوشالی ست !

 

تو بوی گند زمین را شنیده ای بی شک ،

پر از عفونت و مردار و خون و بیماری ست ...

 

که دست شسته ای از ما چنین و می دانی

که روزگار خرابی و شهر ِ ویرانی ست

 

زمین برای قدم های محکمت سست است

نگاه ماه پر از شک و از یقین خالی ست

 

نگو که جمعه می آیی ، خوشم نمی آید

که روز دور و عجیب و غریب ِ بی حالی ست

 

ولی بیا ، تو بیا جمعه یا که شنبه ، فقط

بدان که دل همه تردید و فکر ِ ایمانی ست

 

 

« یگانه مرادیان »

اردیبهشت 88

نوشته شده در  ساعت 19:50  توسط یگانه مرادیان  | 


دوشنبه 1388/01/03

بهار

   

 

 امسال بهار بی تو یعنی پاییز

                          تقویم به گور پدرش می خندد *

  بالاخره سال 87 هم بارش را بست و رفت ... سال خوبی نبود... انگار 7  این عدد مقدس اصلا با ما سر سازگاری ندارد و تا داغی به دلمان نگذارد بی خیال نمی شود . اول 77 بود که جای زخمش هنوز بر دلمان تازه است  و این هم از 87...! چه می شود کرد......؟!

به هر حال گذشت ...تنها چشم به راه روزهای 88 تازه ام که امیدوارم سال خوبی برای همه مان باشد . روز نوتان مبارک

 

پ ن :تازگی ها حوصله خودم را هم ندارم و عاجزانه از خدا می خواهم که« حول حالنا الی احسن الحال»    

 ______________________

* جلیل صفر بیگی

 

نوشته شده در  ساعت 13:2  توسط یگانه مرادیان  | 


یکشنبه 1387/11/27

 

 

 

طلوع یک صدا شدی در این سکوت تار ما

دو بال بی قفس شدی برای بسته بال ها

 

چراغ...نه!...ستاره...نه!... تو آفتاب ما شدی

که از دل شب آمدی و صبح کرده ای بپا

 

و بعد تو برای من چه آسمان غریبه شد

نه یک سپیده سر زده نه یک طلوع آشنا

 

چه حرف ها که بر لبم اسیر این سکوت شد

شهامتی نمانده تا که سر دهم ترانه را

 

تمام خاطرات تو اگر چه گم شده ولی

به خاطر تو زنده ام به یاد آن بهار ها

 

" یگانه مرادیان"

نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط یگانه مرادیان  | 


شنبه 1387/11/12

قرآن

امشب كه داشتم درس مي خوندم وقتي به اين آيه رسيدم احساس كم سابقه اي بهم دست داد ... نمي دونم يه جوري شدم......

«ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم
خداوند وضع هيچ گروهي را تغيير نمي دهد مگر آنكه آنها خود وضع خويش را دگرگون كنند.»
رعد 11

شما چطور؟ 

نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط یگانه مرادیان  | 


یکشنبه 1387/10/15

شاملو

 
 
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را کنار تیرک ِ راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بستِ کج و پیچِ سرما
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست،نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن ِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن ویاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزمست
سور عزای ما را به سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

نوشته شده در  ساعت 10:24  توسط یگانه مرادیان  | 


یکشنبه 1387/09/17

An African boy s poem :

 

When I born, I black

When I grow up, I black

When I go in sun, I black

When I scared, I black

When I sick, I black

and when I die, I STILL black…

and you white fellow…

When you born, you pink

When you grow up, you white

When you go in sun, you red

When you cold, you blue

When you scared, you yellow

and when you die, you grey…

and you calling me colored?!!!

 

 

پ.ن: بالاخره وبلاگ من هم یک ساله شد!

نوشته شده در  ساعت 14:37  توسط یگانه مرادیان  | 


پنجشنبه 1387/08/16

برای تو

 

شروع شعر من شدی نمی رسد به آخر اين
به داد دل نمی رسی چرا اميد آخرين؟

هنوز هم به ياد تو پر از ترانه مي شوم
ولی نمی رسد به تو صدای من كه نازنين

مخاطب هميشگی تو باز هم كه غايبی
شبی به خواب من بيا فقط ببينمت همين

تو را رها نمی كند دلم ،خودت كه شاهدی
چه داشت چشم مست تو در آن نگاه واپسين؟

 

ببخش چشم من اگر به گريه مبتلا شده
كمی صبور تر بيا دل شكسته ام ببين

ببین که یادگار تو دو چشم خيس من شده
و يك دل پر التهاب و داغ دوريت همين!

 

"یگانه مرادیان" 


نوشته شده در  ساعت 0:31  توسط یگانه مرادیان  | 


شنبه 1387/08/11

(روز دختر)1 ذی القعده

 

...وای ما چقدر خوشبختیم

زمانی به وسعت یک روز به نام ماست

بی خیال ۳۶۴ روز دیگر

زندگی شاید همین یک روز باشد

که به نام ماست ـ و نه از آن ما ـ

و شاید بتوان طعم تلخ یک سال را

با شیرینی تند این روز از یاد برد

و همچنان شادمان و مبهوت فریاد زد:

« وای ما چقدر خوشبختیم !»

 

 "یگانه مرادیان"

نوشته شده در  ساعت 23:42  توسط یگانه مرادیان  | 


جمعه 1387/08/03

قرن ما

 

(عکس قرن) 

 

زندگی در قرن وحشت اینچنین بی رنگ و روست

مرده خواران را چنین جان دادن ما آرزوست

 

آه ما هم می رویم از این زمین دل می کنیم

بعد رفتن بر سر اجساد بی جان های و هوست

 

بی شک اینجا عقربه چون ما اسیر جاده شد

کاین چنین در تار و پود لحظه ها در جستجوست

 

نغمه هامان در سکوتی بی تپش از یاد رفت

دیگر این آوای غم کی می رود تا کوی دوست؟

 

ما ز هم دوریم و اما با غم هم آشنا

قلب من با وحشت بیگانگی ها روبروست!

 

« یگانه مرادیان» 


 

نوشته شده در  ساعت 20:10  توسط یگانه مرادیان  | 


درباره ي من



نه من هرگز نمی نالم
قرن ها نالیدن بس است
می خواهم فریاد کنم
اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش مردن بهتر از نالیدن است
"علی شریعتی"

لطفا با بيان ديدگاه هاى خود در مورد شعرها راهنماييم كنيد


استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با کسب اجازه از مدیر وبلاگ مجاز می باشد.

 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

موضوع مطالب

خودم
دیگران
انگلیسی

لينک دوستان

آواى سرخ
فرهنگ و اجتماع
شعله
سخن
روح تكانى
كافه كندو
سطرهاى سپيد
نمى دونم
يه روزى يه جايى صبر داشته باش
مترجمين
كلوپ آموزش انگليسى
ديكشنرى تصويرى
languageguide
شعب ابی طالب
رشد
احمد شاملو
على شريعتى
فريدون مشيرى
روزها و سوزها
صداي پاي تو را جرعه جرعه مى نوشم
قلم آزاد
کوچه هفت پیچ
دُرد و دَرد
انجمن وبلاگ نويسان هرسين
مدرسه
راشومون
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی
تاريك خانه
آرتميس
learning English
سر به رز
یه فنجان مینی مال داغ
مفهوم سبز خشکسالیها
1379
گنجور

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين