تبليغاتX
پر واز

پر واز

پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز / من که پرواز ندیدم چه کنم با پر باز

 

 

Like tambourine in this orbit keep your shape

  dont go off your track if slap on your nape

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت16:59توسط یگانه مرادیان | |

 

  کنون من با کدامین جمله سرد

  بگویم دل پر از درد و دریغ است ؟

  بپرسم آفتابم را چه کس برد

  چرا مهرم نهان در زیر میغ است ؟

 

  من از تاریکی شب می هراسم

  نمی بینم اثر از روشنایی

  به غیر از زوزه و بانگ غم انگیز

  نمی یابم صدای آشنایی

       

  سرود مهربانی با که خوانم ؟

  در این دوران که شادی غصه دار است

  دو دست خواهشم را چون برآرم

  به هنگامی که چشم خلق زار است

 

  چه گویم، دل درون سینه پژمرد

  تمام آرزوهایم سراب است

  فریب این فلک را خورده قلبم

  همه آسایشم بر روی آب است

 

  نمی خواهم شوم یک لحظه غافل

  از این افسانه ها و خواب و رویا

  نمی خواهم حقیقت را بدانم

  ز بیم حیله و افسون دنیا

 

 

  گواهی می دهد قلبم به ظلمت

  فریب آباد هستی را شناسد

  نه نوری در ره است و نه امیدی

  کسی بیگانگان را کی شناسد

 

  برای آخرین بار از دلی سرد

  صدایم بی تپش بیرون جهیده

  از این بیهودگی های پیاپی

  نسیمی سرد سوی جان رسیده

 

  صدای ناله و بیداد حسرت

  درون محبس دل بر دمیده

  فسوسی از فراسوی دل و جان

  بدین آشفته حیران رسیده

 

  صدای خواهشم با ناله آمیخت

  کسی جز ناله ها چیزی نفهمید

  سرود بیصدای ناله هایم

  درون کوه خواهش هام پیچید

 

      یگانه مرادیان

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت19:50توسط یگانه مرادیان | |

  در سکوتی که صدا در دل آن می پژمرد

  و چراغ مهتاب،پشت یک ابر چنین می افسرد

  مرغ تنها به چه می اندیشید؟!         

  در میان شب طوفانی و در کنج قفس

  با صدایی  

  که ز بی مهری این چرخ فلک می لرزید

  چه سرودی می خواند؟!

  چشم بر راه و خموش

  سالها بود که جز سیل غمش هیچ نبود

  از همان روز که باد

  زد و مهرش بربود

  خرمن هستی او رفت به باد

  نغمه اش محزون شد

  رفت از یاد جهان .....

 

  یاد آن عصر طلایی

  گردشش در دل دشت

  ماه بر چرخ فلک

  مهر بر کاخ سپهر

  عشق در سینه نهان

  زندگی آبی بود

  هستی از محنت و غم عاری بود

  بر جهان پادشه عشق حکومت می کرد

  خانه هاشان همه از جنس محبت

  در و دیوار همه جنس سرور

  نغمه ها بوی صفا می دادند

  آن زمان ابر نبود

  صورت مهر عیان بود مدام

  ناگهان باد وزید

  عالم از آمدنش ویران شد

  ابر با خود آورد

  چهره مهر بپوشاند به رنج

  سبزه ها خار شدند

  آسمان غمگین شد

  مرغها را به قفس می بردند

  دل دنیا پژمرد...

 

  چه کلیدی می خواست

  تا درتنگ قفس باز شود

  تا از این بیکسی آزاد شود

  درد او تنهاییست

  محنتی سخت غریب

  دلش از آتش تنهایی سوخت

  کاش آن باد بیاید اینبار

  بوی عشق آورد و رنگ ظهور

  بزداید ز دل آینه ها گرد و غبار

  تا کند مهر از این کوچه عبور                                

                 

                     " یگانه مرادیان"

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت19:20توسط یگانه مرادیان | |

     "در دریای پر تلاطم زندگی همیشه می توان موجی را یافت که  اگر با آن حرکت کنید شما را به ساحل خوشبختی برساند"

                                      ویلیام شکسپیر

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت19:9توسط یگانه مرادیان | |

 

تابه کی در کنج خلوت بی صدا ماندن

تا به کی اینگونه بی حاصل در این ویرانه افتادن

تا به کی خواهیم در ظلمت فرو رفتن

طاقتم دیگر به پایان آمده

من دگر ساکت نمی مانم کنون

عاقبت فریاد خواهم زد که : وای

وای از این بیداد حسرت

ای دریغ از این سکوت

این سکوت پر ز حرف

پر ز درد،

مملو از ناگفته ها

 

باز هم من ماندم و شبهای سرد

باز هم شبهای سرد و سوت و کور

آسمانی بی ستاره بی فروغ

زندگی بی معنی و تلخ و خموش

گفته ها در بغض تلخی جاریند

ابر های تیره اینک همچو بغض

در گلوی آسمان بنشسته اند

آسمان تنها و دلتنگ است و باز

اشک می ریزد چه سخت

اشکهایش مثل باران بر زمین بنشسته اند

ابرها فریاد غم سر می دهند

غرش تلخى كنند وميروند                            

باز هم رنگین کمان در آسمان پیدا شده است...

 

نم نم باران زمین تشنه را سیراب کرد

مردمان گفتند :"شکر

به ، چه زیبا نعمتی"

غافلند اینها ز درد آسمان

اشک سرد آسمان را طالبند

آسمان تنهاست، تنها و غریب

کس نداند درد او

کس نداند راز اشک سرد او

 

من کنون آن آسمان بی کسم

اشک غم آلوده ام را طالبند

حرفهایم را کسی نشنیده است

رنج هایم را کسی نشناخته است

با دلی غمگین و چشمی خیس اشک

راز با آن آسمان خسته می گویم که من

مثل او دل خسته ام

تا ز دنیا دل کنم

مثل او از بند دنیا رسته ام

           

                 یگانه مرادیان

+نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت20:0توسط یگانه مرادیان | |

قلب من وارث غم هاى من است

چشم اشكى ريزد ،

بر زبان آيد گاهى سخنى ،

با قلم گاه دل پاك ورق آلايم ،

ورقم پاره كنم

سخن از ياد برم

سر انگشت سرشكم بزدايد ز رخ و

ولى افسوس ز دل

گر چه لب خندان است

گر چه در سر شوريست

باز هم حسرت و غم

سهم اين شيشه ى بشكسته شده ست

 

دل به پاييز سپردن نه بدين سادگى است

صورت سرد خزان

كى خبر مى دهد از سر دلش

نه فقط برگ بريزد كه رخش ريخت به خاك

ريشه ها پوسيدند

اشك ابر و رخ پوسيده ى باغ

خبر قلب زمين

نرسانند به كس

رختشان را بستند

همه رفتند آسان

ابر را باد ربود

برگ را دست خزان ريخت به خاك

و از اين دشت خموش

كوچ كردند پرستو ها هم

دل غمديده ى خاك

به افق مى نگرد

تا برآيد خورشيد

بگذرد روز به روز

باز هم فصل گل و سبزه و صحرا برسد

و پرستو آيد

از ره دور و دراز

باز انگار نه انگار كه او

دل تنگى دارد...

 

دل و اين خاك زمين هر دو از جنس همند

در سكوت و تنها

يادگارى ز غم و رنج و خزان

فقط از آن دل است...

چه كنم بازى دهر است و نه تقصير كسى است

قلب من وارث غم هاى من است

                    

   یگانه مرادیان                          

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت21:51توسط یگانه مرادیان | |