تبليغاتX
پر واز

پر واز

پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز / من که پرواز ندیدم چه کنم با پر باز

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه ، آفرینش بدان پایان می یابد

معشوق من چنان پاک و لطیف است

که خود را به بودن نیالوده است

چرا که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،

نه معشوق من بود!

" دکتر شریعتی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت23:9توسط یگانه مرادیان | |

آی مردم !

که همه دشت جهان

بانگ و فریاد تباهی شماست

چه سرود عبثی می خوانید؟!

چه شتابی دارید؟!

توشه تان چیست در این راه دراز؟!

کبر، اندوه ، نیاز؟!

ناله و بانگ و فریب و فریاد؟!

قدرت و ثروت و زور و بیداد؟!

وای! افسوس! دریغ !

که شما مقصد این راه ندانید هنوز

مقصد راه همینجا پیداست

تیره و تار و خموش

مگر این راه که بارش همه نافرجامیست

چه امیدی دارد؟!

 

این چراغی که به محفل هاتان نور دهد

خاموشی است

ذره نوریست که از روزنه ای می آید

نور جاوید اینجاست

همه هستی ز فروغش تابان

راه باید پیمود تا بدان ماه رسید

که از آن هستی ما شکل گرفت

                       

چشم باید که ببیند ماهی،

پای باید که بپوید راهی،

گوش باید که ندای مددی گوش کند،

حلق باید که شراب شعفی نوش کند،

سینه باید که ز غم پاک شود

منزل مهر و صفا و دلی آزاد شود

 

چه بسا خاک که با مهر جواهر گشتند

چه بسا شهد که بی مهر هلاهل گشتند

                                                یگانه مرادیان

+نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت19:34توسط یگانه مرادیان | |

سلام

این شعر زیبا را به همه شما دوستان عزیز تقدیم میکنم . لطفا اگر شاعر آن را می شناسید او را به من هم معرفی کنید.

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت18:16توسط یگانه مرادیان | |