تبليغاتX
پر واز

پر واز

پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز / من که پرواز ندیدم چه کنم با پر باز

 

پر كن پياله را

كاين آب آتشين

ديريست ره به حال خرابم نمى برد !

 

اين جام ها - كه در پى هم مى شود تهى -

درياى آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مى ربايد و آبم نمى برد!

 

من با سمند سركش و جادويى شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه هاى گرم

تا مرز نا شناخته ى مرگ و زندگى

تا كوچه باغ خاطره هاى گريز پا

تا شهر يادها....

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمى برد!

 

هان اى عقاب عشق!

از اوج قله هاى مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر كه شرابم نمى برد...!

 

آن بى ستاره ام كه عقابم نمى برد!

 

در راه زندگى

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگى

با اينكه ناله مى كشم از دل كه : آب...آب...!

ديگر فريب هم به سرابم نمى برد!

 

پر كن پياله را...

 

"فریدون مشیری"

+نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت21:15توسط یگانه مرادیان | |

 

اى آسمان اى آسمان دیدی چه سان تنها شدم؟

آهسته مى رفتم ولى بازيچه دريا شدم

 

طوفان نمود آواره ام  وز خویشتن بیگانه ام

بگذشت چون بر خانه ام، همخانه ى دريا شدم

 

افروختم چون آتشى سر بر كشيدم تا فلك

آوخ كه بادم كشت و چون خاكسترى بر جا شدم

 

در دست باد هرزه پو، چون برگ زردى بى نشان

چندان كه گشتم كو به كو، شبگرد هر صحرا شدم

 

راهم به سوى كعبه و ميخانه ها منزلگهم

مقصد كجا و من كجا، ناگه چه بى ماوا شدم

 

بر هر چه دل بستم چنان، ويران نمودش آسمان

كاندر ديار عاشقان،مجنون بى ليلا شدم

 

تنهاترين رهرو منم  در رهگذار زندگي

از من مپرس اى آشنا زينسان چرا رسوا شدم

 

"يگانه مراديان"

+نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت0:37توسط یگانه مرادیان | |