|
همین که یاد تو باشم برای من کافی ست نیامدی تو هنوز و امید من باقی ست بدون تو نفسم روی شیشه یخ زده و در این بهار دوباره هوا زمستانی ست تمام ثانیه ها را شمردم و حتی ... و ترس من همه از انتظار ِ تو خالی ست تو خوب باش دوباره و مهربانی کن بیا ، به وعده وفا کن ، نگو که پوشالی ست ! تو بوی گند زمین را شنیده ای بی شک ، پر از عفونت و مردار و خون و بیماری ست ... که دست شسته ای از ما چنین و می دانی که روزگار خرابی و شهر ِ ویرانی ست زمین برای قدم های محکمت سست است نگاه ماه پر از شک و از یقین خالی ست نگو که جمعه می آیی ، خوشم نمی آید که روز دور و عجیب و غریب ِ بی حالی ست ولی بیا ، تو بیا جمعه یا که شنبه ، فقط بدان که دل همه تردید و فکر ِ ایمانی ست « یگانه مرادیان » اردیبهشت 88
طلوع یک صدا شدی در این سکوت تار ما دو بال بی قفس شدی برای بسته بال ها چراغ...نه!...ستاره...نه!... تو آفتاب ما شدی که از دل شب آمدی و صبح کرده ای بپا و بعد تو برای من چه آسمان غریبه شد نه یک سپیده سر زده نه یک طلوع آشنا چه حرف ها که بر لبم اسیر این سکوت شد شهامتی نمانده تا که سر دهم ترانه را تمام خاطرات تو اگر چه گم شده ولی به خاطر تو زنده ام به یاد آن بهار ها " یگانه مرادیان"
شروع شعر من شدی نمی رسد به آخر اين هنوز هم به ياد تو پر از ترانه مي شوم مخاطب هميشگی تو باز هم كه غايبی تو را رها نمی كند دلم ،خودت كه شاهدی ببخش چشم من اگر به گريه مبتلا شده ببین که یادگار تو دو چشم خيس من شده "یگانه مرادیان"
...وای ما چقدر خوشبختیم زمانی به وسعت یک روز به نام ماست بی خیال ۳۶۴ روز دیگر زندگی شاید همین یک روز باشد که به نام ماست ـ و نه از آن ما ـ و شاید بتوان طعم تلخ یک سال را با شیرینی تند این روز از یاد برد و همچنان شادمان و مبهوت فریاد زد: « وای ما چقدر خوشبختیم !» "یگانه مرادیان"
(عکس قرن) زندگی در قرن وحشت اینچنین بی رنگ و روست مرده خواران را چنین جان دادن ما آرزوست آه ما هم می رویم از این زمین دل می کنیم بعد رفتن بر سر اجساد بی جان های و هوست بی شک اینجا عقربه چون ما اسیر جاده شد کاین چنین در تار و پود لحظه ها در جستجوست نغمه هامان در سکوتی بی تپش از یاد رفت دیگر این آوای غم کی می رود تا کوی دوست؟ ما ز هم دوریم و اما با غم هم آشنا قلب من با وحشت بیگانگی ها روبروست! « یگانه مرادیان»
بیش از این تکرار درس همصدایی را چه سود؟! در دیاری غرق غربت آشنایی را چه سود؟! مانده در راهیم و در این جاده ی بی انتها جستجوی شاهراهی تا رهایی را چه سود؟! شمع کم سوی شهامت هم در این ویرانه مرد در چنین شب آرزوی روشنایی را چه سود؟! آه آری خسته ایم اما در این باران درد مرهم بیهوده بر زخم جدایی را چه سود؟! می روم حتی اگر تنها اگر بی همسفر شکوه های بی ثمر از بی وفایی را چه سود؟! " یگانه مرادیان"
اى آسمان اى آسمان دیدی چه سان تنها شدم؟ آهسته مى رفتم ولى بازيچه دريا شدم طوفان نمود آواره ام وز خویشتن بیگانه ام بگذشت چون بر خانه ام، همخانه ى دريا شدم افروختم چون آتشى سر بر كشيدم تا فلك آوخ كه بادم كشت و چون خاكسترى بر جا شدم در دست باد هرزه پو، چون برگ زردى بى نشان چندان كه گشتم كو به كو، شبگرد هر صحرا شدم راهم به سوى كعبه و ميخانه ها منزلگهم مقصد كجا و من كجا، ناگه چه بى ماوا شدم بر هر چه دل بستم چنان، ويران نمودش آسمان كاندر ديار عاشقان،مجنون بى ليلا شدم تنهاترين رهرو منم در رهگذار زندگي از من مپرس اى آشنا زينسان چرا رسوا شدم "يگانه مراديان"
حكايتى ست آشنا غم غريب بى كسى شكستم و نمى رسد به داد اين دلم كسى به زير پا فكنده ام دل پر از گلايه را همان هميشه همرهم به راه همچو سايه را نه پاى رفتنست ونى توان ماندنم كنون ز پاى تا به سر غمم به هر سراى در جنون سكوت كوچه را شبى صداى گريه ام شكست چه نالم از شرار غم كه تار ناله هم گسست براى قلب كوچكم نريز اشك بيش از اين چه حاصل از شهامتم ببين غم است در كمين شكستمش به سنگ غم ودل شكست بيصدا ميان سيل اشك و خون چه تلخ دادمش ندا: "چه زود عهد بشكنى به ناله هاى نيمه شب برو دلا، برو دگر كه جان ز تو رسد به لب" "یگانه مرادیان"
پرده ها از دل براندازم شبى ناله ها دارد تو را مجنون دل عقده از دل مى گشايم در سكوت مىنويسم نامه اى با خون دل مى نويسم ، دوش در روياى خويش چون كبوترها رها در آسمان مى زدم پر بر فراز گنبدت مى شدم سرمست و مى ديدم جهان گاه در صحن تو، در دست نسيم گفتگوها با تو مى كردم نهان با تو مى گفتم غم اين هستى و بيقرارى هاى عمر بى امان با تو اى غربت نشين آشنا كى توان از درد غربت ياد كرد هم خود آزاد آمدى هم بعد تو مشهدت صدها اسير آزاد كرد در ديارى كآشنايى آرزوست مى توان آيا ز دل فرياد كرد؟ جام زهر آلوده در دستان توست مى توان آيا ز مستى ياد كرد؟ گفتم و گفتم ز درد اين زمين كاش چشمم مهر رويت ديده بود گفتم و ناليدم و همچون بهار ابر چشمم، اشك ها باريده بود ناگهان از خواب جستم ، حاصلش جان ز شوقت درس عشقي خوانده بود يادگار خواب اشك آلوده ام عشق تو در قلب من جا مانده بود
آی مردم ! که همه دشت جهان بانگ و فریاد تباهی شماست چه سرود عبثی می خوانید؟! چه شتابی دارید؟! توشه تان چیست در این راه دراز؟! کبر، اندوه ، نیاز؟! ناله و بانگ و فریب و فریاد؟! قدرت و ثروت و زور و بیداد؟! که شما مقصد این راه ندانید هنوز مقصد راه همینجا پیداست تیره و تار و خموش مگر این راه که بارش همه نافرجامیست چه امیدی دارد؟! این چراغی که به محفل هاتان نور دهد خاموشی است ذره نوریست که از روزنه ای می آید نور جاوید اینجاست همه هستی ز فروغش تابان راه باید پیمود تا بدان ماه رسید که از آن هستی ما شکل گرفت چشم باید که ببیند ماهی، پای باید که بپوید راهی، گوش باید که ندای مددی گوش کند، حلق باید که شراب شعفی نوش کند، سینه باید که ز غم پاک شود منزل مهر و صفا و دلی آزاد شود چه بسا خاک که با مهر جواهر گشتند چه بسا شهد که بی مهر هلاهل گشتند یگانه مرادیان
کنون من با کدامین جمله سرد بگویم دل پر از درد و دریغ است ؟ بپرسم آفتابم را چه کس برد چرا مهرم نهان در زیر میغ است ؟ من از تاریکی شب می هراسم نمی بینم اثر از روشنایی به غیر از زوزه و بانگ غم انگیز نمی یابم صدای آشنایی سرود مهربانی با که خوانم ؟ در این دوران که شادی غصه دار است دو دست خواهشم را چون برآرم به هنگامی که چشم خلق زار است چه گویم، دل درون سینه پژمرد تمام آرزوهایم سراب است فریب این فلک را خورده قلبم همه آسایشم بر روی آب است نمی خواهم شوم یک لحظه غافل از این افسانه ها و خواب و رویا نمی خواهم حقیقت را بدانم ز بیم حیله و افسون دنیا
گواهی می دهد قلبم به ظلمت فریب آباد هستی را شناسد نه نوری در ره است و نه امیدی کسی بیگانگان را کی شناسد برای آخرین بار از دلی سرد صدایم بی تپش بیرون جهیده از این بیهودگی های پیاپی نسیمی سرد سوی جان رسیده صدای ناله و بیداد حسرت درون محبس دل بر دمیده فسوسی از فراسوی دل و جان بدین آشفته حیران رسیده صدای خواهشم با ناله آمیخت کسی جز ناله ها چیزی نفهمید سرود بیصدای ناله هایم درون کوه خواهش هام پیچید
در سکوتی که صدا در دل آن می پژمرد و چراغ مهتاب،پشت یک ابر چنین می افسرد مرغ تنها به چه می اندیشید؟! در میان شب طوفانی و در کنج قفس با صدایی که ز بی مهری این چرخ فلک می لرزید چه سرودی می خواند؟! چشم بر راه و خموش سالها بود که جز سیل غمش هیچ نبود از همان روز که باد زد و مهرش بربود خرمن هستی او رفت به باد نغمه اش محزون شد رفت از یاد جهان ..... یاد آن عصر طلایی گردشش در دل دشت ماه بر چرخ فلک مهر بر کاخ سپهر عشق در سینه نهان زندگی آبی بود هستی از محنت و غم عاری بود بر جهان پادشه عشق حکومت می کرد خانه هاشان همه از جنس محبت در و دیوار همه جنس سرور نغمه ها بوی صفا می دادند آن زمان ابر نبود صورت مهر عیان بود مدام ناگهان باد وزید عالم از آمدنش ویران شد ابر با خود آورد چهره مهر بپوشاند به رنج سبزه ها خار شدند آسمان غمگین شد مرغها را به قفس می بردند دل دنیا پژمرد... چه کلیدی می خواست تا درتنگ قفس باز شود تا از این بیکسی آزاد شود درد او تنهاییست محنتی سخت غریب دلش از آتش تنهایی سوخت کاش آن باد بیاید اینبار بوی عشق آورد و رنگ ظهور بزداید ز دل آینه ها گرد و غبار تا کند مهر از این کوچه عبور " یگانه مرادیان"
تابه کی در کنج خلوت بی صدا ماندن تا به کی اینگونه بی حاصل در این ویرانه افتادن تا به کی خواهیم در ظلمت فرو رفتن طاقتم دیگر به پایان آمده من دگر ساکت نمی مانم کنون عاقبت فریاد خواهم زد که : وای وای از این بیداد حسرت ای دریغ از این سکوت این سکوت پر ز حرف پر ز درد، مملو از ناگفته ها باز هم من ماندم و شبهای سرد باز هم شبهای سرد و سوت و کور آسمانی بی ستاره بی فروغ زندگی بی معنی و تلخ و خموش گفته ها در بغض تلخی جاریند ابر های تیره اینک همچو بغض در گلوی آسمان بنشسته اند آسمان تنها و دلتنگ است و باز اشک می ریزد چه سخت اشکهایش مثل باران بر زمین بنشسته اند ابرها فریاد غم سر می دهند غرش تلخى كنند وميروند باز هم رنگین کمان در آسمان پیدا شده است... نم نم باران زمین تشنه را سیراب کرد مردمان گفتند :"شکر به ، چه زیبا نعمتی" غافلند اینها ز درد آسمان اشک سرد آسمان را طالبند آسمان تنهاست، تنها و غریب کس نداند درد او کس نداند راز اشک سرد او من کنون آن آسمان بی کسم اشک غم آلوده ام را طالبند حرفهایم را کسی نشنیده است رنج هایم را کسی نشناخته است با دلی غمگین و چشمی خیس اشک راز با آن آسمان خسته می گویم که من مثل او دل خسته ام تا ز دنیا دل کنم مثل او از بند دنیا رسته ام یگانه مرادیان
قلب من وارث غم هاى من است چشم اشكى ريزد ، بر زبان آيد گاهى سخنى ، با قلم گاه دل پاك ورق آلايم ، ورقم پاره كنم سخن از ياد برم سر انگشت سرشكم بزدايد ز رخ و ولى افسوس ز دل گر چه لب خندان است گر چه در سر شوريست باز هم حسرت و غم سهم اين شيشه ى بشكسته شده ست دل به پاييز سپردن نه بدين سادگى است صورت سرد خزان كى خبر مى دهد از سر دلش نه فقط برگ بريزد كه رخش ريخت به خاك ريشه ها پوسيدند اشك ابر و رخ پوسيده ى باغ خبر قلب زمين نرسانند به كس رختشان را بستند همه رفتند آسان ابر را باد ربود برگ را دست خزان ريخت به خاك و از اين دشت خموش كوچ كردند پرستو ها هم دل غمديده ى خاك به افق مى نگرد تا برآيد خورشيد بگذرد روز به روز باز هم فصل گل و سبزه و صحرا برسد و پرستو آيد از ره دور و دراز باز انگار نه انگار كه او دل تنگى دارد... دل و اين خاك زمين هر دو از جنس همند در سكوت و تنها يادگارى ز غم و رنج و خزان فقط از آن دل است... چه كنم بازى دهر است و نه تقصير كسى است قلب من وارث غم هاى من است یگانه مرادیان
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آواى سرخ |