تبليغاتX
پر واز

پر واز

پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز / من که پرواز ندیدم چه کنم با پر باز

 
 
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را کنار تیرک ِ راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بستِ کج و پیچِ سرما
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست،نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن ِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن ویاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزمست
سور عزای ما را به سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت10:24توسط یگانه مرادیان | |

 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و

با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا

به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

"یک با یک برابر هست"

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد

به آرامی سخن سرداد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز

یک با یک برابر بود؟!

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد :

" آری برابر بود"

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت

                               بالا بود...

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

                                         پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مَه می داشت

                                               بالا بود...

وان سیه چرده که می نالید

                             پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یه که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

 

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

«یک با یک برابر نیست...»

 

" خسرو گلسرخی"

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت16:50توسط یگانه مرادیان | |

 

پر كن پياله را

كاين آب آتشين

ديريست ره به حال خرابم نمى برد !

 

اين جام ها - كه در پى هم مى شود تهى -

درياى آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مى ربايد و آبم نمى برد!

 

من با سمند سركش و جادويى شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه هاى گرم

تا مرز نا شناخته ى مرگ و زندگى

تا كوچه باغ خاطره هاى گريز پا

تا شهر يادها....

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمى برد!

 

هان اى عقاب عشق!

از اوج قله هاى مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر كه شرابم نمى برد...!

 

آن بى ستاره ام كه عقابم نمى برد!

 

در راه زندگى

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگى

با اينكه ناله مى كشم از دل كه : آب...آب...!

ديگر فريب هم به سرابم نمى برد!

 

پر كن پياله را...

 

"فریدون مشیری"

+نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت21:15توسط یگانه مرادیان | |

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از آن لانه نور

و از او می پرسی:

" خانه دوست کجاست؟"

سهراب سپهری

 

+نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت19:21توسط یگانه مرادیان | |

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه ، آفرینش بدان پایان می یابد

معشوق من چنان پاک و لطیف است

که خود را به بودن نیالوده است

چرا که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،

نه معشوق من بود!

" دکتر شریعتی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت23:9توسط یگانه مرادیان | |

سلام

این شعر زیبا را به همه شما دوستان عزیز تقدیم میکنم . لطفا اگر شاعر آن را می شناسید او را به من هم معرفی کنید.

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت18:16توسط یگانه مرادیان | |

امروز ۲۴ بهمن چهل و يكمين سالگرد در گذشت فروغ فرخزاد شاعر بزرگ كشورمان است او در ۳۲ سالگي با كوله باري از غم و اندوه از قفس تنگ تن رها شد و آزاد و سبكبال به آسمان پر كشيد

"يادش گراميباد"

پرنده گفت"چه بويي ، چه آفتابي ،آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت"

 

پرنده از لب ايوان

پريد، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده كوچك بود

پرنده فكر نمي كرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمي شناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغهاي خطر

در ارتفاع بيخبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد

 

پرنده، آه ، فقط يك پرنده بود

           فروغ فرخزاد

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت19:44توسط یگانه مرادیان | |

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سر نوشت می شود

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت19:12توسط یگانه مرادیان | |

               به نام خداوند جان و خرد

    سلام، امروز ميخواهم اولين صفحه وبلاگم را با يك

     متن زيبا از خانم ريحانه رهاآغاز كنم ، اميدوارم

     خوشتان بيايد:

    "تكه نان دل"

     آموختندمان تكه هاى نان را از سر راه برگيريم

     اما

    فراموش كردند

    كه بياموزندمان، دل تكه نان خداست

    نبايد خرد و هزار پاره شود

    اين بركت خدا، از جنس گندم عشق است

    و حرمتش از هر نانى واجب تر!

+نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت18:23توسط یگانه مرادیان | |